تبلیغات
ashura(یا امام نقی « ع » ) - مطالب خاطرات جبهه و شهدا
یا رب العالمین ، ایاک نعبد و ایاک نستعین

تا هستم و هست این وجودم ، یاد شهداست در خطورم...
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1393/05/16

شهید اصغر قصاب عبداللهی

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم :

هرکه صادقانه از خدا طلب شهادت کند

خداوند او را به جایگاه شهیدان میرساند حتی اگر در بستر بمیرد !

بحارالانوار ج 67 ص 201



اللهم عجل لولیک الفرج





طبقه بندی: شهدا، خاطرات جبهه و شهدا، احادیث ناب، | | ادامه مطلب...
برچسب ها: naghi، امام نقی، imam naghi، امام نقی(ع)، emam naghi،


خوب گوش کن ...
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1393/03/8


9c19386ac23a4eec99a435cd536cc93a.jpg

گاهی حــــرف ها وزن ندارد
ریتم ندارد
آهنگ ندارد
قافیه ندارد
 اما ...
خوب گوش کن یک چیز را دارد
درد دارد
درد..... 



 و مادرانی که دیگر فرزندی ندارند، تا عصای پیریاشان باشد...
همان مادرانی که دلهایشان کبود شده است از خون دلهایی که خوردند ...
حلالمان کنید ، چه بسیار سیلی زدیم بی آنکه بدانیم ...




طبقه بندی: حضرت زهرا(س)، امام زمان(عج)، مكتب عاشورا، شهدا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...
برچسب ها: نقی، naghi، امام نقی، imam naghi، امام نقی(ع)، emam naghi،


درس خمپاره
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/06/31





کلاس آموزش رزمی داشتیم . درس خمپاره و انواع آن . مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد :

اینکه می بینید ، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است . خیلی آقاست . وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند ، پیک می فرستد ، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم ، خورد و مُرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت : این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید ! با اسکورتشان همزمان می رسند.

 نوبت به خمپاره 60 رسید ، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی ، با حجب  حیاء ، آرام و بی سر و صدا . دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی . اینقدر شیرین و ملیح بود : بله ، این هم حضرت والا «شیخ اجل» ، «اگر منو گرفتی» ، «سر بزنگاه» ، «خمپاره جیبی ِ» خودمان 60 عزیز است . عادت عجیبی دارد ، اهل هیچ تشریفاتی نیست . اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود . یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی ، اِ آنجاست ! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام . می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم ، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود . هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم . یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم . می گوید کار است دیگر، آمد و نشد بیایم ! چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بووووم ! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.




طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


نماز خواندن اسراء زیر پتو !
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/05/26


                                    



سردار مرتضی حاج باقری از رزمندگان دفاع مقدس در بخشی از خاطرات هشت سال جنگ تحمیلی می نویسد:

ما در دوران اسارت جزو مفقودین بودیم یعنی نه ایران از ما خبر داشت و نه صلیب سرخ جهانی نام ما را ثبت کرده بود. به همین جهت مشکلات ما از سایر اسرا بیشتر بود. هیچ نام و نشانی از ما در جایی نبود. عراقی‌ها به ما خیلی سخت می‌گرفتند جز ارتباط و اتکال به خدا هیچ راهی نبود تنها امیدمان استعانت خداوندی بود یکی از راه‌های تحکیم ارتباط الهی بحث نماز و روزه بود بچه‌هایی که با ما در اردوگاه ۱۲ و ۱۸ بودند تقریباً ماه رجب و ماه شعبان را در استقبال از ماه رمضان روزه می‌گرفتند هر چند که روزه گرفتن و نماز خواندن حتی به صورت فرادا جرم بود.

خدا شاهد است امروز که سالها از اسارت می‌گذرد هنگام ماه مبارک رمضان همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفره‌هایمان یافت می‌شود. ولی لذت افطار دوران اسارت را ندارد

بارها اتفاق می‌افتاد که هنگام نماز دژخیمان بعثی به بچه‌ها حمله می‌کردند و جهت آن‌ها را از قبله تغییر می‌دادند و نماز را بهم می‌زدند حتی یک شب مجبور شدیم نماز مغرب و عشا را به حالت خوابیده و زیر پتو به جا بیاوریم. روزه گرفتن جرم سنگین‌تری بود بچه‌ها غذای ظهر را می‌گرفتند و در یک پلاستیک می‌ریختند چهار گوشه آن را جمع کرده و گره می‌زدند سپس این غذا را در زیر پیراهن خود پنهان می‌کردند و افطار میل می‌نمودند اگر موقع تفتیش از کسی غذا می‌گرفتند او را شکنجه می‌دادند.

آن غذای سرد ظهر با غذای مختصری که احیاناً در شب می‌دادند را بچه‌ها به عنوان افطار می‌خوردند و تا افطار بعد به همین ترتیب می‌گذشت. خدا شاهد است امروز که بیش ۲۰ سال از اسارت می‌گذرد هنگام ماه مبارک رمضان همه نوع خوراکی با بهترین کیفیت در سفره‌هایمان یافت می‌شود ولی لذت افطار دوران اسارت را ندارد. به نظر من آن غذا، غذای بهشتی بود و ما هنگام افطار واقعاً حضور خدا را احساس می‌کردیم. دعای افطار با حال و هوای معنوی خاصی توسط بچه‌ها قرائت می‌شد هر چند پس از صرف افطاری تا افطار بعد هیچ خبری از خوراکی نبود ولی خیلی برایمان لذت بخش بود.


منبع





چه زحمت هایی که کشیدند ، چه کم کاریهایی که کردیم!!!






طبقه بندی: مكتب عاشورا، شهدا، خاطرات جبهه و شهدا، ashoura، ashora، ashura، ashoora، | | ادامه مطلب...


به احترام پدرم !
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/04/30


                                   

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل

توی آن برهوت كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان

یك ماشین سلمانی دارد و صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند. رفتم سراغش دیدم كسی زیر

دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر

دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از زور درد

از جا می‌پریدم. ماشین نگو تراكتور بگو. به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان!

از بار چهارم هر بار كه از جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم. پیرمرد دو سه بار

جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام

می‌كنند.» گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌كنم.» پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت:

«چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟» اشك چشمانم را گرفتم و گفتم: «هر بار كه شما با

ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش

سلام می‌كنم!» پپیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت:

«بشكنه این دست كه نمك نداره...» مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم

سلام كردم تا كارم تمام شد.



طبقه بندی: خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


از آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم.
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/04/18

سلام مادر، از آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم، شما چند نفرید؟

مادر سرش را پایین می اندازد و سکوت میکند.

مادر: میشه خونه ما بمونه برای فردا؟ شاید پسرم برگرده..

منبع


کی می دونه !!!!
شهید گمنام؟
یا
مفقود الاثر؟




مشق شب:

کارهایی رو که برای زنده نگه داشتن نام شهدا یا شناختن ، شناساندن و...

انجام داده اید را بنویسید.

آیا تاثیری در خود شما یا دیگران ایجاد کرده است ؟!

به نظر شما چگونه می توان در این ارتباط کار تاثیر گذاری انجام داد؟!






طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


" آقا امام زمان کی می آید؟ "
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/04/8

در یکی از ملاقاتهایی که حضرت امام (ره) با خانواده ی شهدا داشتند ، فرزند شهیدی ، 3-4 ساله را برای تبریک خدمت حضرت امام آوردند

 

کودک در آغوش ایشان با حالتی معصومانه پرسید:

 

" آقا امام زمان کی می آید؟"

 

حضرت امام که از پرسش کودک تعجب کرده بود ، علت این سوال را از همراهان کودک جویا شد. دایی کودک گفت:

 

بارها شده است که این کودک از مادر خود می پرسد: پدرم کی می آید؟

 

و مادرش هم در پاسخ می گوید:

 

آن روزی که امام زمان (عج) بیاید پدر هم همراه امام زمان(عج) خواهد آمد.





پسر شهید احمدی روشن


به علی هم بگویید دیگر دلتنگ پدر نباشد

امام زمان (عج) که بیاید پدر نیز خواهد آمد






طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


روشنگر دیگران بود
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/04/1

                                

داود شاكری :

زمانی كه در دبیرستان بودیم گروهی به نام حزب خلق مسلمان پا گرفته بود كه بسیاری از نیروهای این حزب در دبیرستان ما مستقر شده بودند . بسیاری از بچه ها به دلیل عدم شناخت این گروه ها یا جذب این احزاب می شدند و یا به درستی از اهداف خیانت بار آنها مطلع نمی شدند . در این بین اصغر قصاب عبداللهی از جمله افرادی بود كه بچه ها را جمع می كرد و برای آنها در مورد ماهیت این حزب صحبت می كرد و هشدار می داد كه نباید بگذاریم اینان بچه ها را جذب خود كنند و به اسلام ضربه بزنند .
با هدایت ایشان پلاكاردها و شعارهایی را جهت خنثی كردن اعمال آنها نصب می كردیم . در واقع اگر ایشان نبودند هیچ كدام از ما شاید به اهمیت مسئله و حساسیت این نوع فعالیت ها پی نمی بردیم . وی همواره می گفت : « نظام جمهوری اسلامی به ما این فرصت را داده كه به فعالیتهای اسلامی بپردازیم پس نباید به گروهكهای منافقین ، فدائیان و پیكار فرصت استفاده بدهیم . ما به عنوان جوان حزب اللهی و پیرو خط امام و حامیان انقلاب باید همواره فعال باشیم و احساس خستگی نكنیم »

منیع


طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


به یاد یارانی که شهادت را بر این دنی! ترجیح دادند
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/03/28



یه همچین رزمنده هایی داشتیم ما...
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/01/29

مقتدر مظلوم:مرجع کد ابزار مذهبی (نوای آنلاین) و شهدا

یه روز فرمانده گردانمون به بهانه دادن پتو همه بچه ها را جمع کرد

با صدای بلند گفت: کی خسته است؟
گفتیم: دشمن.
صدا زد: کی ناراضیه؟
بلند گفتیم: دشمن
دوباره با صدای بلند صدا زد: کی سردشه؟
ما هم با صدای بلندتر گفتیم: دشمن

بعدش فرماندمون گفت: خوب دمتون گرم، حالا که سردتون نیست می خواستم بگم که پتو به گردان ما نرسیده !!!




طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


از كربلا تا كربلا!
نویسنده : دیده بان
تاریخ : 1392/01/8


ازتا!


شهادت حسین‌‌‌بن علی(ع) و یاران با وفایش، واقعه‌‌‌ای مربوط به زمان و مكان خاص نبود؛ بلكه درسی بود ماندگار و عاشقانه برای تمامی اعصار و عالم هستی. در تشریح این موضوع، بهترین تعریف را بزرگ عارف زمانه فرمود: اگر دنیا ما را محاصره نظامی كنند، فرزند محرمیم و مولایمان حسین(ع)...

در جبهه‌‌‌های جنگ گاه شرایطی پیش می‌آمد كه هم كربلا و هم شعب ابی‌طالب در یك‌جا ظهور می‌‌‌یافت. نیروهای اطلاعات و عملیات، معمولاً بارها شاهد این‌‌‌گونه صحنه‌‌‌ها بودند. زیرا در قلب مواضع دشمن، به دلایل مختلف در تله می‌‌‌افتادند. آنها برای جلوگیری از اسارت و لو رفتن منطقه عملیاتی آینده، مجبور بودند روزها را با كم‌‌‌ترین مواد غذایی سركنند.


این نیرو‌‌‌ها به جهت تحرك زیاد، نمی‌‌‌توانستند مهمات و مواد غذایی كافی با خود حمل كنند؛ وقتی در جایی زمین‌‌‌گیر می‌‌‌شدند، آنجا برایشان كربلا و شعب ابی‌طالب می‌‌‌شد.


غلامحسین می‌‌‌گفت: در عملیاتی كه اعضای گروهك منافقین در منطقه مهران، به نام «چهلچراغ» انجام داده بودند، با دو تن دیگر از اعضای اطلاعات و عملیات، در قلب مواضع عراق گیر می‌‌‌افتند. راه بازگشت آنان را مزدوران سد كرده بودند و در مقابل نیز ارتش بعث عراق قرار داشت. تنها راه ممكن انتظار بود و بس. وقتی تمام آب و مواد غذایی را در یكجا جمع كردیم، تنها كمتر از یك قمقمه آب و چند دانه خرما، كل موجودی‌‌‌مان برای انتظاری نامعلوم بود.

پنج شبانه‌‌‌روز در گرمای تیرماه، سه نفر با همان یك قمقمه آب و چند دانه خرما به‌سر بردیم. هر دانه خرما ساعت‌‌‌ها دهان‌به‌دهان می‌‌‌گشت و هر قطره آب…

غلامحسین اضافه می‌‌‌كند: چون كم‌سن‌‌‌ترین فرد آن گروه بودم، هر كدامشان سعی می‌‌‌كردند آب كمتری مصرف كنند تا به من آب بیشتری برسد!


براساس خاطره جانباز غلامحسین عسكری


منبع



طبقه بندی: شهدا، مكتب عاشورا، خاطرات جبهه و شهدا، | | ادامه مطلب...


مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir







پایگاه جامع عاشورا